قرآن برای کودکان

آدم و حوا (داستان آفرينش)

هيچ‌چيز نبود؛ فقط خدا بود. همه جا تاريک بود. خداوند جهان را آفريد.او خورشيد و ستاره‌هاي ديگر را آفريد تا فضا را روشن کنند. سياره‌ها را، زمين را و ماه را آفريد.خداوند،در زمين درياها را، گياهان را و جانوران را آفريد؛ امّا هنوز آدم را نيافريده بود.يک روز به فرشتگان گفت: «مي‌خواهم چيزي را بيافرينم که با همه فرق دارد؛مي‌خواهم آدم را بيافرينم. او بهترين آفريده‌ي من است. وقتي او را آفريدم، در برابرش سجده کنيد.»فرشتگان به دستور خدا، مقداري خاک جمع کردند. بعد خاک‌ها را گل کردند. بعد خداوند فرمود: «اي آدم آفريده شو.» آدم عليه السلام آفريده شد. همه‌ي فرشتگان در برابرِ آدم سجده کردند.فقط شيطان سجده نکرد؛ او آدم را دوست نداشت. نمي‌خواست کسي بالاتر از او و بهتر از او باشد.خداوند براي آدم‌ عليه السلام يک بهشت آفريد. بعد حوّا را آفريد تا با او زندگي کند.در بهشت همه چيز بود. آن‌ها هر غذايي را دوست داشتند، مي‌خورند و هر ميوه‌اي را مي‌خواستند، مي‌چيدند. فقط يک درخت بود که خدا گفته بود: «به آن درخت نزديک نشويد.»شيطان به سراغ آدم و حوّا رفت. گفت: «اين درخت بهترين ميوه را دارد؛ حتماً از ميوه‌هاي آن بچشيد.» آن‌قدر گفت و گفت تا آدم و حوّا از آن ميوه‌ خوردند. آن‌ها به جاي حرف خدا، به حرف شيطان گوش دادند.خداوند به فرشتگان گفت آدم و حوّا را از آن بهشت بيرون کنند. چون بهشت جاي گناه‌کاران نيست.فرشتگان، آدم و حوّا را به زمين آوردند. آدم‌ عليه السلام و حوّا از کاري که کرده بودند، خيلي ناراحت بودند. آن‌ها روزها گريه کردند و به خداوند قول دادند تا ديگر به حرف شيطان گوش ندهند.خداوند آن‌ها را بخشيد و به آن‌ها گفت: شما و بچّه‌هايتان مي‌توانيد دوباره به بهشت برگرديد، بهشرطي که از شيطان دوري کنيد و کارهاي خوب انجام دهيد.امّا آن‌ها ديگر نمي‌توانستند از غذاي بهشت بخورند. بايد کار مي‌کردند و غذاي خود را به دست مي‌آوردند.