قرآن برای کودکان

کشتي نوح

فرزندانِ آدم، رفته رفته خدا را فراموش کردند. آن‌ها به جاي خداي مهربان، از سنگ‌ها و چوب‌ها براي خودشان خدا ساختند.خداوند حضرت نوح عليه السلام را به پيامبري برگزيد. نوح به آن‌ها گفت خدا را بپرستند و به نيازمندان کمک کنند.عدّه‌اي گفتند:‌ «تو آدمي هستي مِثل ما؛ چرا خدا به جاي تو، فرشته‌هايش را به نزد ما نفرستاده؟»عدّه‌اي هم گفتند: «ما پول‌داريم. فقيران و نيازمندان را از خودت دور کن تا به تو ايمان بياوريم.»بعد دست‌هايشان را در گوش‌هايشان کردند تا ديگر صداي نوح را نشنوند.نوح نزديک به هزار سال در بين آن‌ها زندگي کرد. امّا فقط تعداد کمي به خدا ايمان آوردند. در آخر هم، عصباني شدند و به پيامبر گفتند: «برو به خدايت بگو ما را عذاب کند!»خداوند به نوح فرمود يک کشتي بزرگ بسازد؛ چون به زودي آب همه جا را مي‌گيرد.کافران، نوح را مسخره مي‌کردند و مي‌گفتند: «در بيابان کشتي مي‌سازي؟!»پس از اين‌که کشتي ساخته شد، خداوند به نوح عليه السلام گفت: «از هر حيوان، يک جفت را درون کشتي سوار کن. از مردم هم براي آخرين بار دعوت کن که ايمان بياورند و سوار کشتي شوند.»وقتي نوح‌ عليه السلام و يارانش سوار کشتي شدند، طوفان آغاز شد. باراني تند شروع به باريدن کرد. خيلي زود آب همه جا را گرفت و روي زمين را پوشاند.آن‌هايي که نوح را مسخره مي‌کردند، همه در آب غرق شدند. کَنعان، يکي از پسران حضرت نوح‌ عليه السلام  هم از آن‌ها بود. او به حرف پدرش گوش نداد و به خدا ايمان نياورد.شب‌ها و روزهاي زيادي باران باريد. بعد به فرمان خدا، باران بند آمد و آب‌ها در زمين فرورفتند. کشتي نوح‌ عليه السلام روي يک کوه از حرکت ايستاد و مسافران کشتي بزرگ، با خوش‌حالي از آن پياده شدند.